روز تولدت
١٥ فروردین ١٣٩١
عزیزم صبح روز تولدت ساعت ده و نیم بیدار شدی وقتی از اتاقت بیرون اومدی کلی برات کف زدم و تولد مبارک خوندم
خیلی ذوق کردی و این جمله مبارک (مبالکه) را از رو ز١٦ اسفند که تولد خاله لاله بود ، یاد گرفتی و و با دست زدن من ،تو هم میگفتی مبالکه
صبحونه ات رو که خوردی بردمت جاییکه برات تزیین کرده بودم تا دوتایی باهم تولد بازی کنیم
ساعت ١١ صبح یا قبل از ظهر بود
کیک کوچولو هارو گذاشتم جلوت با شمعهای جادویی که هرچی فوتش میکردی بازهم خاموش نمیشد

به تمام معنا خوشحال بودی و ذوق میکردی
کلی باهم عکس گرفتیم

من عاشق تولد در روز هستم ...از بچه گی دوست داشتم تولد رو روز بگیرم
یک روز قبل هم کیک اصلی تولدت رو رفتم حاضری از قنادی گرفتم
کلی برنامه ریخته بودم ...کلی طرح داشتم برای کیک ٢ سالگیت
اما همه برنامه ها با بی دل و دماغی من کاملا کنسل شد
اینه دیگه ...خوب یکجایی آدم وا میده ..من هم خدای وا دادنم ...نمیتونم بگم دخترم تو اینطوری نباش چون امکان نداره پدر و مخصوصا مادر صفتی اخلاقی رو داشته باشند و از بچه شون انتظار دیگه ای داشته باشند
صفتها از درون پدرو مادر به روح و جان بچه افکنده میشه
شکی درش نیست که فرا فکنی میشه
امیدوارم بتونم بیشتر روی خودم کار کنم
القصه ما کیک را اوردیم خانه طرح اصلی بته جقه که از خمیدگی نوک درخت سرو منشاء گرفته را روی کیک شما تزیین نمودیم
هی بدک نشدوواین واسه خودش خلاقیتی بود دخترم


شب هم خونه بابایی و در کنار خاله ها و مامانی یک تولد خودمونی گرفتیم
اون شب خیلی خسته و بودم کلا روحم و جسمم اشفته اندر آشفته ...تفلک بابات هم همینطور
باید اعتراف کنم تولدبازی صبح خیلی عالی بود و اونی که شب گرفتیم و با اینکه همگی با هم بودیم رو اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت
باز هم با همه این حرفها خیلی از خدا متشکرم تورو داریم و همگی با هم روز تولدت ، در کنار هم بودیم


روز تولدت
